![]() |
![]() |
|
| اميدوار |
|
سلاااااااااااااااااام
امروز بایه خبر فوق العاده خوب اومددددددددددددددددددم وبسایتم افتتاح شد....البته قراربوداین وبسایت مال آقای بابک جهانبخش باشه که به خاطرعدم ارتباط من باایشون فعلانشده....امابهتن قول می دم به محض ارتباط باآقای جهانبخش راجب ایشون هم بنویسم....صدق گفتارمنوهم می تونیدازروی اسم این وبسایت بدونید...درضمن این وب روبه اصرارمائده درست کردم چون که به بچه ها قول داده بود....ببخشیداگردیرشد...من به مائده فقط قول زدنش روداده بودم نه اینکه روزعیدافتتاحش کنم.... اینم آدرسش: خوب تابعد.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/02/06ساعت 15:51 توسط panise |
|
|
سلااااااااااااام
اومدم آپ قبلی روپاک کنم چون خواهرنازی بهم گفت نیازی به این آپ نبود....ودرضمن نکته مهمی روبه بضی بچه هابگم... مهشیدجون من وایمان هیچ ارتباطی باهم نداریم...یعنی اصلاایمان حتی توی لیست یاهو مسنجرمن نیست...فقط من بهش گفتم مهشیدکیه گفت هوادارمه...من هم به یه سری دلایلی که پس ازتماستون مشخص می شه خواستم باهاتون شوخی کنم... وآقاایمان ببخشیداگریه موقع بهتون زحمت همکاری دادم...قصدمن رفاقت یامزاحمت نبود...تنهایه خنده بودکه احساس می کردم روی لباتون کمه...درهرحال اگرخنده ای بهتون بخشیدم ....درازاش یه خندم ازم گرفته شد... امامهمترین نکته این که من باامیدزندم...یعنی تنهابرای یه نفرکه عشقمه...اگربتونیددرک کنید... وچون می دونم که می تونم ...حتمامی رم ومطمئنم یه روزی که بهش می رسم...وروزی روزمرگ من خواهدبودکه اون روازدست بدم... همین.... ببخشیداگرکسی اذیت شد... ok? |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/01ساعت 6:14 توسط panise |
|
|
سلااااام البته نه سلامي به اندازه اي كه امروزخوشحال بودم ...يه سلام به اندازه ي تمام شكست هام..... خداي من امروزروزخيلي بدي بود...نمي دونيدچي شد؟ استقلاااااااااال بميرم ايمان كه الان چه حالي داري....البته الان كاملاخوشحالي چون قراره حالم روبگيري ... اما.....من ناراحتم چون هم حالمومي گيري هم استقلااااااال اي خدااستقلال كه اينجوري نبود..... درضمن اين عكسي روكه مي بينيدمال چندسال پيشه شايددووحتي سه....حالاباحال ترشدم..... به محض اين كه وبسايتم روزدم عكسم روهم براتون مي ذارم....حالاشايدكمي هم دوربشه امابالاخره كه منومي بينيد... من خوشكلم؟ امااستقلااااااااااااااااال ايمان...... تاآپ بعدی بای.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/01/30ساعت 20:35 توسط panise |
|
|
سلااااااام
بالاخره ایمان امیدوار شد....ومن برای پنجمین بارحالشو گرفتم...امااون اگه بخوادحال بگیره بدمی گیره... خلاصه....ماموفق بودیم... درضمن مهشید....خصوصیههههه... مامخلص ایمانم هستیم..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/01/30ساعت 1:5 توسط panise |
|
|
ممنون ازکامنت هایی که گذاشتید ...آپ اول موفق بود...راستی تاچندروز دیگه وبسایت رسمیم هم افتتاح می شه...
آدرس می دم بیایداونجاتاازامکاناتش هم که بهترمی شه استفاده کرد استفاده کنم... وامااون دوستی که الان حضورذهن ندارم اسمشون چی بود.... والان.....که دارم باایمان هفت خط حرف می زنم...مثل اینکه این حرفاروش اثرنکرده...ناامیده....فاتحه رویادتون نره...چون ناامیدمرده... اینم جزای حرفی که زدی... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/01/28ساعت 22:32 توسط panise |
|
|
خوب بازم من...... ببينيدمن چقدرخوبم؟ زودبه زودآپ مي كنم.... اومدم كه بگم اسم اين موضوع و....روعوض كردم...وازادبيات درعصرامروز و....تبديل شدد به...خودتون حدس بزنيد.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/26ساعت 12:20 توسط panise |
|
|
سلااااااااااااام
ببخشیدکه دوباره اومدم آخه دیدم یکی ازدوستای استقلالی حالش بدجوری گرفته...حالایابه خواطرصحبت دیشب بود... یاتوی عشق شکست خورده یایکی حالشوگرفته.... خلاصه اومدم براش چیزی روبنویسم که همیشه توناامیدی هاش به این موضوع فکرکنه.... داستان شمع ها... چهارشمع به آرامی درحال سوختن بودند.چنان سکوتی برفضای اتاق حاکم بودکه صدای نجوای آنان به گوش می رسید. اولی گفت:نام من صلح است...امازمین صحنه ی کارزارودنیاسرشارازخشم وغضب است وکسی قادرنیست مراروشن نگه دارد. هنوزکلام اوپایان نیافته بودکه شعله ی صلح ناپدید شد.شمع دوم گفت:من ایمان واعتقادهستم.باآنکه وجودمن واجب وضروری است ولی چندان دوامی ندارم وتوانی برای ماندن دروجودم نیست. درهمین لحظه باوزش نسیمی شعله ی ایمان نیز خاموش شد...(منظورم ایمان هفت خط نیستا) شمع سوم بااندوه فراوان شروع به صحبت کرد:من عشق هستم...مردم اهمیت وجودمن رادرک نمی کنندوبه راحتی ازکنارمن می گذرند.آن هاحتی فراموش می کنندبه نزدیکان خودعشق بورزند.من به تنهایی توان وقدرت روشن ماندن راندارم. دیری نپاییدکه شعله ی عشق هم خاموش شد.ناگهان پسربچه ای وارداتاق شدوبادیدن سه شمع خاموش چهره اش دگرگون شدوگفت:پس چرانمی سوزید؟تصورمی کردم تاانتها بسوزیدوحالاحالاهادوام داشته باشید.این راگفت وشروع به گریستن کرد.شمع چهارم بادیدن اشک های پسربچه گفت:نترس اسم من امیداست.مادامی که من روشن هستم مامی توانیم بقیه ی شمع هاراروشن کنیم. چشمان پسربچه برقی زدوشمع امیدرابرداشت وشه شمع خاموش راروشن کرد.شعله ی امیدهرگزاززندگی مامحونمی شود.باامیداست که مامی توانیم زندگی سرشارازصلح.ایمان وعشق داشته باشیم... چه غم انگیزبود.... خداییش امیدپسرخوبیه.... من هم حدودیک سال ونیم می شه که فقط یه آرزوتوی دلم دارم وباامیدتونستم تاحالازنده بمونم...اینوقسم می خورم باورکنیداگراین امیدوتلاش واراده ی من نبودالان شایدپشت این کامپیوترنبودم....مطمئن باشیدیه روزی به آرزوم می رسم واون روزروبه همتون مژدگونی می دم....بهتون قول می دم... خوب دیگه...فضای وب غمگین شد....منم به کسی نگفتم که وب دارم...چون آقای عابد(مدیرتولیدمهدی مقدم)ازم نمونه کارساده خواسته بودن اینودرست کردم....زیادجالب هم نیست به خاطرهمین هم هست که واسه ی هیچ لینکی نمی ذارمش...اماحالاکه این موضوع پیش اومد(ایمان)من دارم نصف پرفنجون رومی بینم ومی خوام واسه ی همه ی لینکا بذارمش..... منم می شم۸خط....اجازه هست.... پس بااجازه بزرگتراماکه رفتیم....بشمار ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ دیدی هروقت اراده کنی می شه... به قول خودت.....۳۰یو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/26ساعت 10:18 توسط panise |
|
|
سلااااااااااااام
امروزاومدم که بگم.... بگم؟ نه نمی گم... حالابذاربگم.... نه نمی شه... نه بذار بگم.... باشه باشه...نزنین... بذارین یه خورده فکرکنم.... نننننننمی.........می گم... آره می گم.... قراره یه تحقیق راجب روزمعلم بکنیم...اونم درقالب نشریه.... حالاچیزی که برام خوشحال کنندس...من رئیس نشریه شدم...... مرسی..مرسی....تشویق نکنید..... البته...سختی هایی روهم داره اماخیلی لذت بخشه.... وامابعدازپیداکردن وتحقیق راجب تمامی مطالب میام وهمش روبراتون می ذارم...ولی نه بذارید یه خورده فکرکنم...... نه نه توروخدانزنید واماحالااومدم چندتامطلب توپ بذارم.... بخونید جالبه.... دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است(فروغ فرخزاد) نشسته ماه بر گردونه عاج . به گردون مي رود فرياد امواج . چراغي داشتم، كردند خاموش، خروشي داشتم، كردند تاراج (فریدون مشیری) ساحل افتاده گفت : « گر چه بسي زيستم هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم .» موج ز خود رفته اي، تيز خراميد و گفت : « هستم اگر مي روم گر نروم نيستم . » (( محمد اقبال لاهوري )) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ موج ز خود رفته رفت ساحل افتاده ماند . اين، تن فرسوده را، پاي به دامن كشيد؛ و آن سر آسوده را، سوي افق ها كشاند . *** ساحل تنها، به درد در پي او ناله كرد: - (( موج سبكبال من، بي خبر از حال من، پاي تو در بند نيست ! كوه دماوند نيست ! « هستم اگر مي روم » ! خوشتر ازين پند نيست . بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست . )) *** ناله خاموش او، در دلم آتش فكند رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ اي دل انديشمند ؟ گفت : - (( به پايان راه، هر دو به هم مي رسند ! )) عمر گذر كرده را غرق تماشام شدم : سينه كشان همچو موج، راهي دريا شدم هستم اگر ميروم، گفتم و رفتم چو باد تن، همه شوق و اميد، جان همه آوا شدم بس به فراز و نشيب، رفتم و باز آمدم، زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دريا زدم ! شوق در آمد ز پاي، پاي درآمد به سنگ و آن نفس گرم تاز، در خم و پيچ درنگ؛ اكنون، ديگر، دريغ، تن به قضا داده است ! موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است (فریدون مشیری)
ناگه ز دست چرخ به پايش رسيد سنگ مرغي به باغ رفت و يكي ميوه كند و خورد غلتيد چون كبوتر با باز، كرده جنگ خونين به لانه آمد و سر زير پر كشيد مانند بال خويش، مرا نيز بال و چنگ بگريست مرغ خرد كه برخيز و سرخ كن صياد روزگار، به من عرصه كرد تنگ ناليد و گفت خون دلست اين نه رنگ و زيب از خون پر تو نيز بدينسان كنند رنگ آخر تو هم ز لانه، پي دانه بر پري بر بام گر شوي، كندت سنگ فتنه لنگ در سبزه گر روي، كندت دست جور پر در باغ و مرغزار، مكن هيچ گه درنگ آهسته ميوه اي بكن از شاخي برو (پروین اعتصامی) نظر یادتون نره.... خوب منم وقولم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/26ساعت 9:22 توسط panise |
|
|
به نام کسی که اگرحکم کندهمه محکومیم.....
عهدآدم... من ازعهدآدم تورادوست دارم ازآغاز عالم تورادوست دارم چه شبهامن وآسمان تادم صبح سرودیم نم نم تورادوست دارم سلامی صمیمی ترازغم ندیدم به اندازه ی غم تورادوست دارم بیاتاصداازدل سنگ خیزد بگوییم باهم تورادوست دارم جهان یک صداشدهم آواز باما تورادوست دارم تورادوست دارم
انتظار دنیاباتمام وسعتش بی توجایی برای ماندن ندارد....ای که بابودنت وجودم الفبای عشق راازتوآموخت وبانبودنت معلم من مرگ بود....تاکی ازدردنبودن هایت ببایدبه پنجره تکیه دهم وبارانی شدن هوای دلم راتجربه کنم....ازوقتی که رفتی تنهادیدارمن باگل قالی بوده...نه چیزدیگری.... بیا....بیاوحسرت دیداررابرقلبم مگذار....نمی دانم کجایی چه می کنی...و...امامی دانم هرجانباشی درگوشه ای ازقلب من خانه داری... شایداین جمعه بیایی شاید...شایدکه غم ازجان بزدایی ...شاید |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/01/10ساعت 9:38 توسط panise |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اسم من پانیسه....درشیرازمتولدشدم وهمون جاهم زندگی می کنم...به علت شرایط درسی که دارم نمی تونم شیراز بمونم ومثل روح سرگردان دارم دوربوشهروشیرازوفیروزآبادمی چرخم....این وبلاگ روهمین جوری زدم ونمی دونم چی توش بذارم...ممنون می شم اگه راهنماییم کنید...
راستی این وبلاگ هم یه نمونه کاره واسه وبسایت مخصوصم... |
| نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته دوم فروردین 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
ايمان واميد.... |
| پیوندها |
|
haft khat ye esteghlali |
|
RSS
|